[ده]خوش است یاغی اگر ..

شوهرِ مامان، مامان رُزی و جمهوری اسلامی یک اشتراک عجیب دارند.

شوهرِ مامان در برابر تمام احتمالات ِ دست درازانه به روح و روان و جسم ما ، ما را به یاغی بودن، پرخاشگر و کنشگر بودن دعوت میکرد. فرقی نمیکرد در مدرسه باشد یا بین دوستان و اقوام باشد، ما همیشه به دفاع از حقوق خود دعوت میشدیم و مرز توهین به ما خیلی تنگ بود و هر حرفی برون ازین مرز به مثابه ی تحقیر و اعلان جنگ بود. من هیچ وقت آن بچه ای که خانواده ام خواستند نشدم. آدمها کمتر از آن بودند که بتوانند به من توهین کنند. فی الواقع این تواضعم از سرِ غرورم بود. اما کم کم دیدم بیشترین جایی که به من ظلم میشود در همین چاردیواری خودمان است. فقط انگار شوهرِ مامان اجازه داشت مرا بزند و هر توهینی میخواهد بکند. کم کم پا را فراتر گذاشت و به تمام حریم روانی ام تجاوز کرد‌. من باز هم سکوت کردم. ضعیف و ترسو بودم. از کسی که سالها مرا به کنشگر بودن دعوت میکرد، میترسیدم. اما زمانی که تصمیم گرفتم سکوت را بشکنم، از امتیازات حقیرانه ام بگذرم، عزت از دست رفته ام را قطره قطره برگردانم به وقیح بودن متهم شدم. به گربه صفت بودن و پتیاره بودن.

چند ماه پیش مادرِ آقای گوزن به خاطر یک ناراحتی بی اهمیت(از نظر من) میخواست ارتباط تلفنی رُزی و مادرش را قطع کند. طبیعتا با مخالفت آقای گوزن روبه رو شد. یک شب که رُزی خانه ی مادربزرگش بوده و با مادرش تلفنی صحبت میکرده، مادرِ آقای گوزن از تلفن دیگر شروع به شماره گرفتن و نویز انداختن میکند. مکالمه قطع میشود. رُزی جیغ میزند و میخواهد که اینکار را نکند. آخرِ هفته که دیدار هفتگی با مادرش را داشته است، مادرش برای اینکه توانسته از حق خودش دفاع کند حسابی تشویقش کرده و جایزه ای خریده. رُزی خوشحال بود و از حق خود دفاع کردن را سنتی پسندیده دانست!حالا وسط مسیج زدن با آقای گوزن، گوشی را از او میگیرند‌. به پیام من نمیتواند جواب بدهد چون مادرش صلاح نمیداند. نمیتوانست از مادرش بخواهد آخر هفته را پیش پدرش بگذراند چون پاسخ مادرش “نه” بود!در حقیقت مادرِ رُزی همیشه او را تشویق میکرد که در دنیا بایدی وجود ندارد و اراده تام است. هیچ کس به هیچ کاری مجبور نیست.
جمهوری اسلامی سال‌ها ما را از جنگ تحمیلی دوباره میترساند. از ترس ما در برابر جنگ دوباره ی نابرابر با اسرائیل تغذیه میکند و تمام مسلمانان دنیا را به گرفتن حق خودشان از حاکمان مستبد و معاویه وارشان دعوت میکند. ما را به جنگ با غرب دعوت میکند که برای حقوق خود که انرژی هسته ای و لغو تحریم‌هاست بجنگیم. مردم بالاخره گوشِ جان سپردند و دیدند اصل حرف، خوب حرفی است. آدمی باید حق خودش را از دیگران بگیرد. حالا چرا راه دور برویم به ینگه دنیا و اصلا از همین بنزین خودمان شروع کنیم. ریختند به خیابان.آدم ها تک تک می مُردند. با چشمانی از تعجب گشادشده میمُردند‌.

شوهر مامان، تجاوز به جسم و روان به خانواده اش را دوست نداشت اگر متجاوز کسی غیر از خودش میبود.
مادرِ رُزی، گرفته شدن حق از دخترش را دوست ندارد مگر اینکه خودش اینکار را بکند.
جمهوری اسلامی کشتن کسانی که برای حق خودشان مشت هایشان را گره کردند دوست نداشت مگر اینکه قاتل خودش باشد.
بله .. این سه نفر با تمام تفاوت هایشان، این اشتراک بزرگ را داشتند!خوش است یاغی اگر یاغیِ دیگران باشی‌.

[هشت]

رُزی عزیزم،

امروز از بابا خواستی که با من صحبت کنی و سه شنبه ازش خواستی که من بتونم زنگ بزنم. بعد از هشت هفته بی خبری این بهترین هدیه ای بود که میتونستم از جانبت دریافت کنم.میبوسمت عشقِ من و خیلی دلم میخواد ته قلبِ کوچولوت مطمئن باشی که ما همگیمون عاشقتیم و دلمون نشکسته که رفتی پیش مامان. تو حق انتخاب داری رُزی نازنینم و من امیدوارم به روزی که بیاد و حق انتخاب و خواست قلبیت با خواست قلبیِ من در یک سو باشه. بهترین، زیباترین، خوش قلب ترین و فهمیده ترین رُزی دنیایی و نمیدونی چقدر زیاد در خوابهام تکرار میشی که اومدی پیشمون.دوستت دارم.

نامادریِ تو، ف

[هشت]پشت دریاها شهریست؟

در کتابخانه نشسته ام و اشک میریزم. دیگر حتی سرترالین ها پاسخگوی افسردگی‌ام نیست. دلم میخواهد ساعتها اشک بریزم، راه حلی از کسی بگیرم، بروم سر یک کوهی داد بزنم،ساعتها بدوم ..

بله من برای جنگیدن ساخته نشدم.خسته و در هم شکسته ام. اما احساس میکنم باید به آقای گوزن هم انرژی بدم.انرژی ی نمانده.

دکتر میم درمانگاه راهمان نمیدهد چون پنج دقیقه دیر کردیم. کم خوابیدم. بارم از صبح سنگین بود و خسته‌ام.بینهایت خسته و در هم شکسته. ای کاش میشد یک نفر، فقط یک نفر بود تا با او درد دل کنم تا بفهمد چقدر تهی ام. چقدر سبکم. چقدر به تمام شدن خودم فکر میکنم.البته تمام شدنی که با خودم چند نفر دیگر را هم به قعر جهنم ببرم.

چقدر نمیدانم چه میخواهم. میخواهم رُزی پیش ما برگردد یا نه. احساس میکنم بدون رُزی بینهایت تنها هستم. اما رُزی نمیخواهد پیش من باشد. نمیخواهد پیش پدرش باشد. میخواهد پیش ناپدری و مادرش باشد که مدام فریاد میزنند و به هیچکس جوابگو نیستند. دکتر میم مرا راه نمیدهد چون زورش را دارد. مامان به من زنگ نمیزند چون نمیخواهد صدای مرا بشنود. شوهر متجاوزش را به دخترش ترجیح داده.خواهرم به من زنگ نمیزند چون اجازه ندارد با من در ارتباط باشد. با دایی و خاله هایم دیگر ارتباطی ندارم چون باور نکردند پدرم به من تجاوز کرده است. ای کاش بابابزرگ زنده بود. میرفتم بغلش و آنقدر اشک‌میریختم تا تماممان را آب ببرد. شاید این بار زندگی جای بهتری لنگر انداخت ..

[هفت] اعترافاتِ گروگان فاقد ارزش تشخیصی است.

ساعت شش و هجده دقیقه صبح نهم آذر است. توی اتوبوس نشسته ام. هوا سوز دارد و اگزمای دستم عود کرده.
دیروز به آقای گوزن( نام جدیدِ آقای [ف]) گفتم برای اینکه رُزی(نام جدید [پ]) فکر نکند چون پیش مادرش مانده ناراحتیم یا دوستش نداریم به رُزی زنگ بزنیم و حالش را بپرسیم. ساعت دو ظهر از تلفن خانه زنگ زدم به مادرش، اول که ریجکت کرد. دوباره زنگ زدم چون حرصی شده بودم. این دفعه شوهر لاتش جواب داد. از صدای نعره هایش پای تلفن ترسیدم. گوشی را به آقای گوزن دادم. گفت سلام. از آن طرف مثل لاتهای قهوه خانه ها گفت بعدش؟!
خلاصه کلام شاکی بود که چرا با مامور رفتیم مطب. حق داشت در حالت معمول شاکی شود؟ بله. به نظر من کار نادرستی است رفتن به محل کار آدمها البته درصورتی که انتخاب دیگری داشته باشی. کلانتری به مادر رُزی زنگ زده بچه را بیاور تحویل بده گفته باشد و بعد گوشی را خاموش کرده و بعد که رفته اند در خانه شان در را باز نکرده. دادگاه تشکیل شده ولی رُزی را نیاورده که بعد یک ماه و نیم پدرش را ببیند. علناً چاره ی دیگری نذاشته بود و یک ذره حتی ناراحتش نیستم. حتی ده روز پیش آقای گوزن با لحن خوب و لطفا و خواهشا گفته بود وقتی میرود خانه به رُزی بگوید تماس بگیرد. اما هیچ جوابی نداده بود.
بعدا توی دادگاه گفته بود که من بهش گفتم خودش نخواست. حرف ما چیست؟ اینکه هر روز وقتی رُزی خانه‌ی ۴۲ بود، دقیقا هر روز ظهر یادآوری میکردم باید با مادرش تماس بگیرد. حتی اگر میگفت دیشب حرف زدیم این یک قانون بود که تماس بگیرد. من هم به مادر رُزی گفتم لطفا گوشی را بده به رُزی که برود توی اتاقش و خودش به ما بگوید نمیخواهد حرف بزند.که یکهو زد به داد و بیداد که شما حق ندارید برای من تعیین تکلیف کنید. من هم گفتم شما خیلی پررویید میم جون(با حرص بخوانید طبیعتا) که او هم گفت شما هم خیلی پررو و وقیحید. بقیه حرفهایش را نشنیدم. از عصبانیت میلرزیدم و گفتم وقتی به این شماره زنگ میزنیم باید خودِ رُزی جواب بدهد و بگوید نمیخواهد صحبت کند نه اینکه شما بگویید نمیخواهد حرف بزند. و البته که با عربده های آن شوهر لاتش من هم گرخیدم چه برسد به رُزی‌.
راستش اصلا خودم را مُحِق صحبت کردن با رُزی نمیبینم ولی آقای گوزن را چرا و حسابی خشمگینم از این همه ظلمی که به آقای گوزن میشود. امیدوارم رای دادگاه به نفع ما باشد.
البته نمیدانم رای دادگاه چه فرقی میکند وقتی مادرش تحویل نمیدهد و با هوچی گری میگوید دخترم میخواهد پیش ما باشد. خواسته واقعی وقتی مطرح است که رُزی بتواند با آقای گوزن و من صحبت کند، بیرون برویم و بعد از یک جلسه سه نفره به تصمیمش احترام بگذاریم و به ازای حق آزاد تلفن کردن و صحبت، پیش مادرش زندگی کند در غیر اینصورت اعترافات یک گروگان در زندان هیچ ارزش قانونی ندارد!!حتی اگر آن زندان، بهشت شداد باشد.
آخ که دیروز از عصبانیت میلرزیدم. نه بخاطر حماقت خودم برای اینکه تلفن خانه ام را انقدر آزاد گذاشتم تا تماس بگیرد به خاطر آقای گوزن که انقدر مظلوم است. از مادر رُزی بیزارم و منتظر روزی هستم که صدای نحسش و قیافه ی نحس ترش را نبینم. انشالله.

[شش]بهشت زیر پای هیچ نامادری‌ نیست

من ار چه در نظر یار خاکسار شدم
رقیب نیز چنین محترم نخواهد ماند ..

+دلم میخواهد تا صبح کنار همین شوفاژ کز کنم و اشک بریزم. پ‌ را از دست داده ایم. تهی ام. خالی ام. و اصلا من چه کسی هستم اشک بریزم برای بچه ای که نزاییدمش؟! و اگر کسی نیستم، پس این چشمه ی جوشان اشک از کجا می آید؟!

آه

[پنج]

[ف] مطبِ مادر [پ] است و قرار است مامور برود و ببینیم قرار است پ کجا برود. استرس دارم.انگار یک نفر دارد ته دلم رخت میشورد، بعد رخت ها را خوب میچِلاند تا آبش چکه کند، بعد چند دور لباس را توی هوا تکان میدهد تا ریزترین قطرات آب هم پراکنده شود و دوباره رخت ها را می اندازد توی تشت تا روز از نو و روزی از نو.

ای کاش پ برگردد پیش ما. ای کاش ازینکه برمیگردد پیش ما راضی باشد. ای کاش مادرش یک بچه دیگر بیاورد اصلا. ای کاش تا هجده سالگی پیش ما بماند.ای کاش بخواهد تا هجده سالگی پیش ما بماند

[چهار]

الف]

خرداد ۹۰ بود و من غمگین‌ترین انسان روی کره‌ی زمین بودم. امتحانات پایان ترم را که میدادم، سوار اتوبوس خط سه میشدم و تمام شهرک ها را دور میزدم و تا جایی که میتوانستم سعی میکردم دیرتر به جایی که اسمش را خانه گذاشته بودند، برسم. رپ گوش میدادم. یاس توی سرم داد میزد و من خشمگین و مستاصل و گیج و غمگین بودم. تنهاترین انسان کره زمین بودم. در خانه ای بودم که مدام به روان و جسمم تعرض میشد و فریادم به جایی نمیرسید. کسی توانایی کمک کردن نداشت و مامان هم که به زعمِ منِ نوجوان توانایی‌اش را داشت، طوری رفتار میکرد انگار که همسرش هیچگاه کاری نکرده. معدل من هیچ وقت از ۱۹ به ۱۷ نرسیده. هیچ شیمی ۲ ای را ۱۲ نشدم و هیچ کابوسی نمیبینم و عجیب غریب نشدم.

این یک هفته، مشابه ترین احساس را به خرداد سال ۹۰ داشتم. به حقوقمان تعرض میشد و کسانی که خودشان را در کنار ملت میدیدند، چشمانشان را بسته بودند و میگفتند به خاطر خودتان و امنیتتان است. مثل مامان که همیشه برای طلاق نگرفتنش سرم منت میگذاشت و میگفت وقتی بزرگ شوم از او تشکر خواهم کرد!!!

ب] چند روزی بود که میخواستم تجربه خرداد سال ۹۰ و حال الانم را با شرایط کشور مقایسه کنم و بگویم دائما یکسان نباشد حال دوران. امشب یکهویی وارد پوشه ی عکسهای پنج سال پیش شدم. ترسناک بود. یک دختری با موهای کوتاه مشکی که روی دیوار اتاقش عکس بریده شده مرلین مونرو را از مجله ی چل چراغ زده بود. میخندید ولی خنده اش ترسناک بود. دختری که گذشته من بود اما انگار هویت مستقلی از منِ ۹۸ دارد و همچنان در گذشته ای دارد به زندگی خودش در یک چرخه زمانی ادامه میدهد. دختری که آن موقع به عالم و آدم حق میداد. از خودش بدش می آمد. مدام خودش را سرزنش میکرد و فکر میکرد به عالم و آدم بدهکار است. گاهی اوقات زمان، درد را تسکین نمیدهد. زمان و بینشی که در پی ِ آن می آید گاهی دردآور است. دلم میخواهد بروم به تابستان ۹۳ و سَرِ مامان و شوهرش داد بزنم. شوهرش را زیر مشت و لگد بگیرم و وقتی حسابی افتاد و به خاک و خون غلت زد، نکشمش!این بزرگترین تنبیهی است که میشود برای خوکی مثل او در نظر گرفت.

بعد هم یک سیلی جانانه به مامان بزنم و روی زمینِ زیر پاهایش تُف کنم.

بعد هم دست خودِ ۹۳ ام را بگیرم. از آن خانه بیرون بیاورمش. برم شهری که [ف] در خانه معلم طرحش را میگذراند و خودِ ۹۳ ام را بندازم بغلش و بگویم مراقبش باش چون در دنیا جز تو کسی را ندارد و تمام راه پر پیچ و خم را رانندگی کنم و اشک بریزم و سیگار بکشم و آهنگ گوش کنم و بعد در پلاک ۴۲، بخزم زیر پتو و خودم را در بغل [ف] مچاله کنم و وقتی در خواب و بیدار پرسید کجا رفتی؟ بگویم کارهای ناتمامی بود که باید انجام میشد و سر تا پایش را ببوسم.

ج] خشم‌هایی است که زمان برای آنها مثل باد ارامی که به شعله زیر خاکستر میزند عمل میکند. زمان برای من هرچه پیش تر میرود و سنم بالاتر میرود آتش زنه بوده است! میدانم این رشته هایی که از طناب اتصالم به مامان باقی مانده است، وقتی که مادر بشوم تک تک کنده میشود. برای خودم در مادرانگی بیولوژیکی ام صبر آرزو میکنم. که متوجه نشوم مامان چه کارهای زیادی میتوانست بکند و نکرد. که مامان چقدر کم کاری کرد. برای خودم صبر آرزو میکنم که تاب بیاورم خشمی را که در وجودم باردار خواهم بود. انگار زمان که میگذرد خودم را مادرِ سالهای ۸۹ تا ۹۳ اَم میدانم و میخواهم حق بچه ام را بگیرم و عاملینش را به سزای عملشان برسانم. از خودم میترسم. از زمان میترسم. ازین دلتنگی نداشته برای مامان و این تنفر از گذشته ی با مامان میترسم. ازینکه این چنین به من توهین شد و مامان هیچکار نکرد خشمگینم. خشمی که میدانم زمان اگر زیادش نکند، آن را کَم نخواهد کرد. ازینکه حتی بعد از ازدواجم حفظ ظاهر کردم و همیشه بدهکار بودم تنفر دارم. بله من از گذشته با بغض و خشم و تنفر صحبت خواهم کرد و آنقدر خودم را در آغوش خواهم گرفت که تمام دردها از بدنم بیرون بود ..

اما مامان خانم، شما یادت نرود که خیلی به من بدهکاری. اندازه ی یک عمر به من بدهکاری.

 

[سه] دلتنگی‌ عنوان نمیخواهد.

هفت هفته است که تمام سلولهای بدنم التماسِ نوشتن میکنند. هفت هفته است که با خودم لج کرده‌ام. هفت هفته است که از بدترین تا بهترین سناریوها را در ذهنم ساختم. هفت هفته است که هر طعمِ شیرینی، ته مزه گس را دارد. هفت هفته یا به عبارت دقیقتر شش هفته و دو روز است که [پ] رفته است و در این شهر نیست. در این هفت هفته متوجه شدم عمیقاً عاشقش هستم. آنطور که آدمی معشوقش را دوست دارد. در این هفت هفته فهمیدم [ف] و [پ] عمیقا مهمترین آدم‌های زندگی من هستند. تقریبا هر شب خوابِ [پ] را دیدم. یک شب خواب ِ خوشحالیِ مادرش را میدیدم که در اینستاگرامش پست گذاشته و شب دیگر خواب میدیدم آمده و دارد نقاشی میکشد و دیگر نمیخواهد برود. خواب‌ها دلتنگی‌ام را کمتر میکردند. دلم نمیخواست بیدار شوم. دلم میخواهد احساساتم را حلاجی کنم. میخواهم احساسات این روزهایم جایی ثبت شود.

الف]
مسئله‌ای که مرا آشفته و متاصل کرده، صرفِ نبودن [پ] نیست. اینکه مادرش تمام راه‌های ارتباطی من و [ف] را بسته است مرا به مرز انفجار میرساند. احساس حماقت میکنم که ماه‌ها، هر روز به [پ] یادآوری میکردم با مادرش تماس بگیرد. البته که من این لطف را به خاطر مادر ِ[پ] نمیکردم.اگر بخواهیم در لایه‌های عمیق نگاه کنیم، من این کار را به خاطر خودم انجام میدادم چون دلم میخواست در خانه‌ای که من زنِ آن خانه هستم، همه حالشان خوب باشد. همه احساس دوست داشته شدن و آزاد بودن داشته باشند. تا حدی که در توانم بود دلم میخواست به [پ] این احساس را بدهم که بزرگترهای زندگی‌اَش با هم مشکلی ندارند. پدر و مادرش عاشقش هستند و فقط نتوانستند با هم زندگی مشترکشان را ادامه بدهند. پس وقتی عمیقاً فکر میکنم میبینم منّتی بر کسی نیست اما نمیدانم چرا اینکه مادرش این لطف را در حق خودش نمیکند باید مرا آشفته کند و احساس حماقت کنم! شاید چون مادرش در چهارچوب‌های ذهنی من از مادرانگی قرار نمیگیرد عصبی میشوم. بهرحال این ازادی برای مادر [پ] هم وجود داشت که هر موقع مایل بود تماس بگیرد تا با دخترش صحبت کند اما برعکسش وجود ندارد. احساس میکنم دارد به من و [ف] ظلم میشود و دستمان به هیچ‌جا بند نیست. همانطور که سالها شوهر مامان به من ظلم کرد ولی دستم به هیچ‌جا بند نبود.
اگر [پ] زنگ میزد و میگفت حالش خوب است. همچنان نمیخواهد برگردد و میخواهد با مادرش زندگی کند حتماً احساسم تغییر میکرد.
دفعه پیش که دو هفته رفته بود و بی خبر بودیم ازش پرسیدم چرا تماس نگرفته، گفت چون مادرش تاکید میکرده در تماس تلفنی حتما به ما بگوید که میخواهد با مادرش زندگی کند ولی [پ] نمیخواسته بگوید!

ب]
مادرِ [پ] هیچ وقت در صحبت‌های روزمره مامانت نبود! از گفتن کلمه مامانت، بابات و … بدم می‌آید. احتمالاً چون مرا یاد شوهر مامان خودم می اندازد که همیشه در دعواها از این لفظ استفاده میکرد. در مکالمات همیشه مادر [پ]، مامان میم(اسم کوچک) بود و خواهد ماند. اما برای میم اصلا این لفظ عیب نیست. [ف] در صحبت‌های روزمره، بابات هست! مشکل این لفظ وقتی همه چیز در صلح و صفا است نامرئی است ولی وقتی که در سرزنش همسر سابقت از لفظ مامانت و بابات استفاده کنی، ناخودآگاه بچه فکر میکند از چیزی که مالِ او است(بابایِ تو) باید دفاع کند. هیچ‌گاه نمیتوانی با لفظِ بابات حتی به صورت منصفانه از همسر سابقت صحبت کنی و بچه‌ات بپذیرد. کم کم که بزرگتر شود، نوجوان و سرکش شود، مدام در صحبتها خواهی شنید: راجع به بابام درست صحبت کن. باز بحثو به بابام کشوندی؟!
در نهایت فاصله ایجاد میشود چون حتی وقتی میخواهی منصفانه از همسر سابقت صحبت کنی، فرزندت پذیرا نیست.

جیم]
میم در یکی از پیامهایش برای [ف]نوشت: اگر آرامش داشتی هیچ‌وقت دنبال این کارا نبودی. این را که خواندم با خودم گفتم جانا سخن از زبان ما میگویی! تقریبا تمام احساساتی را که نسبت به میم داشتم، او به خودِ ما نسبت داد. اینکه واقعا کداممان درست‌تر میگوییم را باید یک ناظر بیرونی قضاوت کند اما حالا که هفت هفته است کلاً ارتباط [پ] را با ما قطع کرده است و یکهویی قید مدرسه و تمام مایتعلقاتش را زده است میتوانم بگویم میم است که آرامش ندارد. هر لحظه ازینکه ارتباط [پ] را با ما قطع کرده است خوشحال است. آدمی که آرامش دارد و رو به جلو حرکت میکند، فکرِ انتقام نیست.فکر گذشته‌ی خودش نیست.فکر خوشحالی بچه‌اش است. فکر خوشحالی بچه اش است که مدام به او یاداوری کند مامان و بابا عاشقتن عزیزم! اما میم آرامش ندارد، احساس امنیت و رضایت [پ] در اولویت اولش نیست. شاید هم اولویت اولش است ولی تعریف او از امنیت و رضایت متفاوت است. مثلا فکر میکند اگر [پ] را به کیش ببرد و کنار دلفین‌ها ازو عکس بگیرد یعنی امنیت و رضایت. تعریف امنیت و رضایت و تفریح را کلهم اجمعین تغییر داده.

دال]
بیاییم و بهترین حالت را در نظر بگیریم. میم، در تمام حالات [پ] را به همسرش ترجیح میدهد و خوشحالیِ [پ] برایش در اولویت است. کم‌کم رابطه‌اش با همسرش سرد میشود و بحث‌های گاه و بیگاهشان بیشتر میشود. با توجه به شناختی که از [پ] دارم و با توجه به شخصیت [پ] میدانم این محیط ارضایش نمیکند. احساس میکنم [پ] بیشتر شبیه ماست! مثلا اگر دو انتخاب داشته باشد:
یک) صبح تا عصر در شهربازی خوش بگذراند و پنج شش تا عروسک بخرد، اخرِ شب والدینش با هم دعوا کنند.
دو) صبح تا شب تفریحات عادی مثل تلویزیون و نقاشی و … داشته باشد و شب با قصه شب بخوابد و هیچ عروسکی هم در کار نباشد و دعوایی هم در کار نباشد.
من فکر میکنم دومین حالت را انتخاب میکند. این به خاطر اموزش نیست. فکر میکنم اینجا مسئله ژن‌ها است.
میم نمیتواند همیشه در خوشی و آسایش باشد. اصلا اگر با [پ] و همسرش هم بتواند، با معلم ِ پیانوی [پ]، مترون بیمارستان و منشی مطبش نمیتواند در آسایش باشد. چون همگی به او بی احترامی میکنند و بیشعورند. من فکر میکنم [پ] زندگی کردن در چنین محیطی را در طولانی مدت دوست ندارد چون کم کم خودش هم وارد بازی میشود. [پ] هم قرار است کم کم بی احترامی کند و زیر سوال ببردش.

ه] خیلی اوقات به [پ] گفته‌ام که اصلا عیبی ندارد اگر از ازدواج من و پدرش ناراحت باشد. گفته ام اگر من هم جای ِ او بودم همین احساسات را داشتم. برایش توضیح دادم حتی اگر من نمیبودم مادر و پدرش به هم برنمیگشتند و حتی اگر برمیگشتند انقدر بحث و جدل بود که خودِ [پ] نمیخواست ادامه داشته باشد زندگیشان. [پ] تمام این حرف‌ها را که میشنید بعدترش میگفت که دوست دارد مادر و پدرش در کنار هم باشند ولی رابطه‌شان خوب باشد. [پ] از یک ماجرای محال صحبت میکرد. اما من میتوانستم بفهممش. مثل کسی که برادرش مُرده و آرزو میکند ای کاش زنده بود. آرزوهای محال در نهاد تمامی‌مان است.
نمیدانم وقتی [پ] به مادرش بگوید ای کاش طلاق نمیگرفت، مادرش چه احساسی دارد و چه واکنشی دارد. اما با توجه به شناخت من از مادرش ، واکنش خوبی ندارد. از نظر میم تمام انسانهای روی زمین باید او را درک کنند، بدون اینکه او قرار باشد کسی را درک کند حتی دخترش را و تمام اینها تهدیدکننده رابطه اش با [پ] در نوجوانی [پ] است. زیرا نوجوانها هم به همان خودخواهی میرسند‌. نوجوانها هم عاشق درک شدن بدون درک کردن هستند و چه چیزی یک نوجوان را ارضا میکند؟حرف زدن. مدام حرف زدن. و نه اینکه هدیه گرفتن و مدام هدیه گرفتن.

**چه خطوط در هم و برهمی شد‌. ملغمه ای از احساسات و پیش بینی بود. حتی اگر در چند سال آینده هم محقق نشود،میدانم که بالاخره محقق میشود. شاید دیر اما بالاخره این حرفها درست از آب در می آید و من آدمِ صبوری ام.بله من آدمِ صبوری ام و دنیا با من مهربان است.

[دو] انکار‌ کن عزیز .. انکار کن عزیز .. آگه نمان به درد ..

الف]

مامان، مادرجون و جمهو.ری اسل.امی در یک ویژگی مهم مشترکند. هر سه اصرار زیادی دارند تا از مکانیسم انکار استفاده کنند. مامان وقتی دید نمیتواند بیمار جنسی بودن شوهرش را تاب بیاورد، از پایه شروع به انکار کرد. برای خودش یک سری گزاره ی دل‌خوش‌کُنَک هم درست کرد. او نمیتواند نگاه جنسی به محارمش داشته باشد چون ناتوانی جنسی ناشی از دیابت دارد. اگر من و [میم] از یک اتفاق مشترک صحبت میکنیم به دلیل این است که هر دو لابد نفعی داریم از این تهمت بی‌پایه.
مامان توانسته است زندگی‌اش را با این قبیل گزاره ها حفظ کرده. صورت مسئله‌ی بیمار بودن همسرش را با سفید‌کننده‌ی دامستوس* از بین برده است و تحمل کردن اینکه دخترِ خواهر شوهرت و دخترِ خودت و چند نفر یاغی دیگر دروغ میگویند، راحتتر ازین است که حداقل دو نفر در خانه ای که تو بزرگترش بودی آزار دیده‌اند.

ب]
در سکانس‌های پایانیِ متری شش و نیم، ناصر خاکزاد خانه‌ای که در آن بزرگ شده است را توصیف میکند. خانه‌ای که در تهِ یک کوچه‌ی باریک است که عرض آن فقط اندازه‌ی رد شدن یک نفر است و نه بیشتر.
امروز رفتم به مادرجون که برای ویزیت دو سه روزی آمده است خانه‌ی پسر ِ خواهرش-حسین- سَر بزنم. شب میخواهم بروم خانه پس صبح قبل از هفت زدم بیرون تا یک ساعتی دیدار تازه کنیم. خانه‌ی حسین روبروی بن بست مقدم است. آن طرف کوچه سوپر مارکت شقایق است. نشانی کوچه‌شان هم این است که تیر بتونی چراغ برق سر کوچه سوراخ ندارد. به زور دونفر در کنار هم میتوانند از کوچه بگذرند. نیازی نیست تا از وضعیت اقتصادی خانواده های این خیابان اطلاعی داشته باشی، عکس ِ کوچه را که ببینی، غم عالم به دلت می‌ریزد. کوچه باریک که در چله تابستان هم سرد و خاکستری و بی نور است.آسفالتش شلخته است و وسط کوچه باریکه ای درست شده که به جوب سر کوچه میپیوندد.
خانه حسین از خانه‌ی ابد و یک روز هم بدتر است. نه اینکه خود خانه فاجعه‌ای انسانی باشد، بیشتر به خاطر نوع وسایل چیده شده است.خانه ای پر از خنزر پنزر، چرک و بی‌نور. پر از اسباب و وسایل برقی ِ خراب شده و مُرده، مثل امیدِ ساکنان خانه.
از پله های فلزیِ بلند بالا رفتیم.خَیّری یک اتاقک مرتب و جمع و جور در پشت و بام برایشان درست کرده. کنار اتاقک، یک قفس نه چندان کوچک برای کفترها بود. کثیف‌کاری کفترها، صدای توگلویی‌شان، گندم‌های ریخته شده همگی تیپیکِ فیلم‌های ایرانی بود وقتی میخواهند خانواده‌ای بدبخت و بی‌فرهنگ را نشان بدهند. چای خوردم و نانِ محلّی. حرفِ مامان شد. مادرجون اصرار دارد مادرت دوستت دارد. اگر زنگ نمیزند به خاطر این است که بلاکش کرده‌ای. هرچقدر توضیح میدهم که اگر زنگ میزد باید زنگش را میدیدم. زنگ نزده.پیام نداده. اصلا پیگیر نبوده. اگر آدمیزاد بخواهد به کسی نگرانی و علاقه‌اش را برساند، پیدایش میکند، سیمکارت جدید میخرد و خبر میگیرد. به خوابگاه زنگ میزند. راه برای صحبت کردن با دخترت بعد از پنج ماه بی خبری زیاد است منتها اگر بخواهی خط و خبری ازش بگیری. ای کاش مادرجون میگفت ببین همه مادرها که شبیه فیلمها عاشق بچه‌شان نیستند. مادرت شاید دوستت دارد ولی نه آنقدری که از آرامشش بزند. اینقدری دوستت دارد که مثلا دخترخاله‌اش را دوست دارد. که اگر بمیری ناراحت میشود ولی نه اینقدری که در زنده بودنت بخواهد از احوالت باخبر شود.
ای کاش‌مادرجون حقیقت را میکوبید توی صورتم. ای کاش مادرجون میدانست اگر بافت پایِ آدمی نکروز شود و بمیرد، بهترین کار این است که پا را قطع کنند تا بافت بیشتری نمیرد. ای کاش مادرجون تصمیم میگرفت پا را قطع کند نه اینکه پماد موضعی نرم‌کننده بزند تا عفونت بیشتر منتقل شود و باورم به خودم، افکارم و برداشت‌هایم از بین برود.

جیم]
مثل اینکه قسمتی از فیلم متری شش و نیم را تقطیع کرده‌اند. قسمتی که نشان میدهد پلیس و اداره آگاهی هم میتواند فاسد باشد. میتواند یک کیلو آمفتامین را هاپولی کند تا مُفت و مسلّم چند صد میلیون به جیب بزند. اما جمهوری اسلامی نمیتواند این را ببیند. نمیخواهد بپذیرد این‌ها واقعیت جامعه است. در خودِ آمریکا و سوئدش هم همین است. اینجا هم همین است. که ذات آدمیزاد همین است اصلا. چشمهایش را میبندد. عفونت نفر به نفر در اداره ها منتقل میشود. آنقدری که احتمالا دیگر قطع کردن پا فایده‌ای ندارد و باید برویم سراغ کفن و دفنِ متری شش و نیم تومان.

مامان، مادرجون و جمهو.ری اسل.امی در یک چیز خیلی شبیهند. حقیقت دردناک را انکار میکنند. آنقدر که اعتمادت به چشمانت را از دست میدهی.

[یک] حتی تناردیه هم گاهی در خلوتِ خودش می‌گریست ..

الف]
خواب دیدم که آمده پیشِ ما، قرار بود دو روز بماند ولی گفت برنمیگردد. توی خواب، میخواست بماند و نرود. بیدار که شدم فهمیدم تمامش خواب بوده است. که ندیدمش. که نمیخواهد پیش ما زندگی کند. سی و چهار روز است مدام خواب میبینم. یک بار خواب میبینم آمده پیش ما، یک بار دیگر خواب میبینم مادرش در اینستاگرام پست گذاشته و موفقیتش در دادگاه را علنی کرده و سه نفری خوشحالند. خواب های متناقض، خواب هایی که وقتی بیدار میشوم زمان میبرد تا متوجه بشوم فقط خواب بوده است.
ب] از هفته ی دومِ بخش روان تا الان، میشود دقیقا سی و چهار روز که هیچ‌کداممان [پ] را ندیدیم. مادرش یک روز آمد و بُرد و دیگر نیاورد. دستمان مانده است در پوست ِ گردو. البته باید بگویم نه اینکه نمیدانستیم ممکن است این اتفاق بیفتد، نه اینکه این اتفاق را فاجعه ای برای خودمان در نظرگرفته بودیم، صرفا در زمانی که انتظارش را نداشتیم در عملِ انجام شده قرار گرفتیم.
تقریبا رایِ دادگاه مشخص است. بچه باید پیش مادرش باشد. در بین تمام کسانی که سوگوارِ ندیدن و نبودن [پ] هستند، من آخرین نفر هستم که احتمالا حق میدهند که غمگین باشم. آخرین نفر برای ناراحت شدن و دل مشغولی و درگیریِ فکر. اما احساس میکنم اولین نفرم. بقیه میتوانند خودشان را مشغول کنند اما من نمیتوانم. انگار این اتفاق برایم معنای بیشتری غیر از نبودن [پ] دارد. حس میکنم تک تک نخ هایی که مرا به آینده ای روشن وصل میکرد، دارد کنده میشود و در فضا معلق میشوم. حس میکنم زندگی دارد مثل یک قوطیِ خالی ِ رانی مچاله ام میکند و دستم به جایی بند نیست.
جیم]
اگر بخواهم بگویم در دنیا چه کسانی برایم ارزشمندترین هستند، [پ] و پدرش را نام میبرم. تمامِ معنای زندگی من در این دو خلاصه میشود. در جمع های خانوادگی ِ سه نفره مان، در خریدهای سه نفره مان.اگر بخواهم با خودم صادق باشم میدانم که این احساس علاقه ی عمیق، یک سال و نیم است که در من شکل گرفته. قبل‌تَرَش هم وقتی [پ] سه هفته پیش مادرش بود، دلتنگش بودم ولی آمادگی این را نداشتم که صبح تا شب با ما زندگی کند. احساسات متناقض داشتم، شاید حسادت بود، شاید بی‌حوصلگی بود ولی بیشتر این احساس را داشتم که هرچقدر برایش وقت بگذارم، در آخر آن کس که مادر شناخته میشود من نیستم. که من انتخابِ nام هم در زندگیش نیستم.

این خطوط را سرِ کلاس دکتر میم در کلاس‌های حیاط خلوت ِ آریا نوشتم. استاد آمد و حرف‌ها نجوشیده، خشکیدند.